حكيم ابوالقاسم فردوسى

388

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز ده كشور ايدر سر افراز هست * بخواب و به خوردن نبايد نشست بزرگان ز هر جاى بر خاستند * بخاقان چين خواهش آراستند كه بر لشكر امروز فرمان تراست * همه كشور چين و توران تراست يك امروز بنگر بدين رزمگاه * كه شمشير بارد ز بار سياه وزين روى رستم بايرانيان * چنين گفت كاكنون سر آمد زمان اگر كشته شد زين سپاه اندكى * نشد بيش و كم از دو سيصد يكى چنين يك سره دل مداريد تنگ * نخواهم تن زنده بىنام و ننگ همه لشكر ترك از اشكبوس * برفتند رخساره چون سندروس كنون يك سره دل پر از كين كنيد * بروهاى جنگى پر از چين كنيد كه من رخش را بستم امروز نعل * به خون كرد خواهم سر تيغ لعل بسازيد كامروز روز نوست * زمين سربسر گنج كىخسروست ميان را ببنديد كز كارزار * همه تاج يابيد با گوشوار بزرگان برو خواندند آفرين * كه از تو فروزد كلاه و نگين بپوشيد رستم سليح نبرد * بآوردگه رفت با دار و برد زره زير بد جوشن اندر ميان * ازان پس بپوشيد ببربيان گرانمايه مغفر بسر برنهاد * همى كرد بد خواهش از مرگ ياد بنيروى يزدان ميان را ببست * نشست از بر رخش چون پيل مست ز بالاى او آسمان خيره گشت * زمين از پى رخش او تيره گشت [ كشته شدن الوا به دست كاموس ] بر آمد ز هر دو سپه بوق و كوس * زمين آهنين شد سپهر آبنوس جهان لرز لرزان شد و دشت و كوه * زمين شد ز نعل ستوران ستوه وزين روى كاموس بر ميمنه * پس پشت او ژنده پيل و بنه ابر ميسره لشكر آراى هند * زره دار با تيغ و هندى پرند بقلب اندرون جاى خاقان چين * شده آسمان تار و جنبان زمين وزين رو فريبرز بر ميسره * چو خورشيد تابان ز برج بره سوى ميمنه پور كشواد بود * كه كتفش همه زير پولاد بود بقلب اندرون طوس نوذر بپاى * به پيش سپه كوس با كرّ ناى همى دود آتش بر آمد ز آب * نبيند چنين رزم جنگى بخواب برآمد ز هر سوى لشكر خروش * همى پيل را زان بدرّيد گوش نخستين كه آمد ميان دو صف * ز خون جگر بر لب آورده كف سپهبد سر افراز كاموس بود * كه با لشكر و پيل و با كوس بود همى برخروشيد چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست كه آن جنگجوى پياده كجاست * كه از نامداران چين رزم خواست كنون گر بيايد بآوردگاه * تهى ماند از تير او جايگاه ورا ديده بودند گردان نيو * چو طوس سرافراز و رهّام و گيو كسى را نيامد همى رزم راى * ز گردان ايران تهى ماند جاى كه با او كسى را نبد تاو جنگ * دليران چو آهو و او چون پلنگ